ازیاد رفته

اومدم کمی با خاطراتم خلوت کنم

از دوستت دارمهایت متنفرم بوی ریا میدهد
از متفاوت بودنهایم برایت متنفرم
از جنس مصنوعیست
این تفاوت،مثل تفاوت گل طبیعی و مصنوعی


از خواسته هایت متنفرم

.بوی کلک میدهد میخواهی دروغگو باشم

از آزادی خواهی هایت متنفرم

بوی لاقیدی میدهد این آزادی

از دلتنگیهایت متنفرم
بوی خودخواهی میدهد تنگی های دلت
از تو از عشقت متنفرم
بوی دلگیری میدهد
و این تنفرِ ظاهریمه

من اشتباه کردم


من از تنها چیزی که متنفرم:

دلم است

 


من از دلم متنفرم
از وابستگی اش.
از رو بازی کردنش.
از گرفتن هایش

من از دلم بابت عاشق بودنش.
.بابت دوس داشتنت.
بابت استقامتش در این راه

متنفرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1391ساعت 10:57  توسط ازیاد رفته  | 

سرزمین دروغ

نیمه ی تنهاییم هر روز وسیع تر می شود
و مرا در خود فرو می برد
به آینه که نگاه می کنم

تنهایی به من اخم می کند

... افسوس، خطوط چهره ام را فراموش کرده ام

در سرزمین دروغ، شهدی شیرین جریان دارد

ولی راستی را جز صحرایی خشک نسیبی نیست

با من نمان، من میان این دو سرگردانم

وحشت مرا روزی خواهد بلعید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 12:24  توسط ازیاد رفته  | 

قرارمان

فردا

پای همین شعر

که قرار است

ادامه اش

آواز کشتگان باشد

یا

نیمه ی دیگر تو

که پشت همین دیوار

جا مانده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 12:2  توسط ازیاد رفته  | 

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
...
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی



هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست



واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟



و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت


اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1391ساعت 19:58  توسط ازیاد رفته  | 

جيب هايم را بگرد

به تفتيش بدني هم بسنده نكن

چمدانم را

از گيت بازرسي بگذران

بدان امّا

...
حتي اگر از پرواز

جا بمانم

هرگز كشف نخواهي كرد

واژه اي را

كه در دلم

پنهان كرده ام !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1391ساعت 14:27  توسط ازیاد رفته  | 

دلم آدم است دیگر...

حرف حساب نمی فهمد!

کتاب ندارد تخم سگ!
دلم می خواهد سرم را روی پاهای نازک و بلندت بگذارم
...

و در حالی فیلم «پیشنهاد بی شرمانه» را می بینم

مثل یک فیل پیر خوابم ببرد!

آنقدر بخوابم که با نوازش سر انگشتان عاشقت روی موهای آشفته ام بیدار بشوم...

می خواهم عریان شوی آنقدر که روح بی پروایت در جسم گستاخم حل شود


دلم آدم است دیگر...

حرف حساب نمی فهمد!

کتاب ندارد تخم سگ!
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 18:59  توسط ازیاد رفته  | 

‏Photo: کسی بی خبر امد, مرا دست خودم داد
 
کسی مثل خودم بود, کسی مثل خودم شاد
 
کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز
 
کسی بسته و ازاد اسیرقفسی باز
 
کسی ساده کسی صاف, کسی درهم و برهم
 
کسی پر زترانه, کسی مثل خودم لال
 
کسی سرخ و رسیده, کسی سبزو کسی کال
 
کسی مثل تو ای ((ماه)) مرایک شبه رویاند
 
کسی مرثیه اورد برای دل من خواند
 
من ار خواب پریدم شدم یک غزل زرد
 
و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد‏

 

کسی بی خبر امد, مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم بود, کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز

...
کسی بسته و ازاد اسیرقفسی باز

کسی ساده کسی صاف, کسی درهم و برهم

کسی پر زترانه, کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده, کسی سبزو کسی کال

کسی مثل تو ای ((ماه)) مرایک شبه رویاند

کسی مرثیه اورد برای دل من خواند

من ار خواب پریدم شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 18:58  توسط ازیاد رفته  | 

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

،ماکه بهم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها،

نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها،

من عاشقم همین و بس،غصه نداره بی کسیم،

قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 13:51  توسط ازیاد رفته  | 

امشب از هیچکس دلگیر نیستم

خودم شده ام همان خودی که از همه بریده بود

همان خودی که فقط با جاده بود و یک دنیا.بی خیال رفیق

...
دل به چرت نوشته های من نده

این فکر های بی انتها بنبست .... همیشه به خیابان

دوتا دست ِ میان ِ جیب بدهکار است

که فقط از کنار ِ عابرانی بگذرد

که از جدولها غریبه ترند

امشب آنقدر خودم شده ام

که می توانم بگویم

دنیا ! تو از چشمهای من افتاده ای

گور ِ بابای تمام ِ چشمهایی که جاذبه شان شامل ِ حال ِ من نشد


باید امشب......هوای خودم را داشته باشم

بدون ِ حوا بدون ِ سیب.بدون ِ غصه های هرکسی که من نیست

راستی، عجیب ِ آن اول را اشتباه نوشته ام

فکرت را به همان سمت ها بفرست

این شعر صرفا یک خود ارضاییست

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 11:29  توسط ازیاد رفته  | 

تو راست می گفتی

پایت به کف آسفالت بگیرد

باید تا آخر راه را بروی

...به فکر من نیستی

به فکر مرغ عشق ها باش

هر روز سرکوچه،برای دیدنت کز می کنند


تو راست می گفتی

این راه نرفته را باید رفت،چه با من،چه بی من


راستی،شنیدم
به هر شهری که می روی،اودکلن فروش ها ورشکست می شوند


با پرتره چشمانت
بازار سوپراستارهای هالیوود را کساد کرده ای

لباس ضدگلوله تن کن

این روزها همه،به جز من
می خواهند سرت را زیر آب کنند

تو راست می گفتی

پایت به کف آسفالت بگیرد،دنیا به هم می ریزد
.

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 11:27  توسط ازیاد رفته  | 

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

...
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای ازسرِ دار
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 11:25  توسط ازیاد رفته  | 

خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابان‌ها
به شانه‌ی هم بزنند
دوست ها و دشمن ها
مرزها مست شوند
خدا کند انگورها برسند
خدا کند کوهها به هم برسند
دریا چنگ بزند به آسمان
ماه را بدزدد
...بره ها با گرگ ها به کافی شاپ بروند .
خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند
پنجره‌‌ها
لیوانها و دیوارها همگی بشکنند .
و تو همچنان که معشوقت را تنگ میبوسی ؛ مرا به یاد بیاوری
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 11:24  توسط ازیاد رفته  | 

 

گاهی آنقدر بدم می آید...

که حس می کنم باید رفت!

باید از این جماعتِ پرگو گریخت!
...

واقعا می گویم...

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!

حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...

از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...

گوشه ی دوری گمنام،

حوالیِ جایی بی اسم...

بی اسمِ خودم اشاره به حرف!

بی حرفِ دیگران، اشاره به حال!

بعد بی هیچ گذشته ای...

به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟

بعد بی هیچ امروزی..

به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!

گاهی واقعا خیال می کنم،

روی دست خدا مانده ام!

خسته اش کرده ام!

راهی نیست...

باید چمدانم را ببندم،

راه بیفتم... بروم...

و می روم..

اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:

کجا... ؟!

کجا را دارم؟! کجا بروم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 11:23  توسط ازیاد رفته  | 

می خواهم بگذرم ،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ريختم ،
...
برای روزهايی که چه نيازمند تو در کنارم بودی
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم ،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم ،
از تو ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1391ساعت 18:9  توسط ازیاد رفته  | 

 

آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “ نـــامــــــردی ” میخوانند !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1391ساعت 18:0  توسط ازیاد رفته  | 

تو ببین، وحشی چشمان توأم دختر خوب

که چنین بی سر و سامان توأم دختر خوب

خوشترین خاطره در خلوت خونین خیال
...

خواب لبخند و پری خوان توأم دختر خوب

نیستی جوهر ی هستی اسرار من است

... خط به خط نسخه ی نسیان توأم دختر خوب

تو که در سمت شبی وسوسه پیدا شده ای

پس چرا در پی کتمان توأم دختر خوب؟!

دست پرورده ی هر پیچک پندار زَدَست

تکیه بر نرده ی ایوان توأم دختر خوب

دل رُبایی تو به زیبایی لبخند خدا

یاد آن چهره ی خندان توأم دختر خوب


نَگشود از سَر گیسوی تو آخر گرهی

بسته بهتر که پریشان توأم دختر خوب

بوی پیراهن یوسف که به کنعان نرسید.

همه ی عمر به زندان توأم دختر خوب

می شد از قصه ی این مهر و وفا درس گرفت

بی سبب یار دبستان توأم دختر خوب.
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1391ساعت 2:46  توسط ازیاد رفته  | 

رفتن برای همه هست

این کفشها سر ِ دشمنی، با پاهای ما ندارند

زمین همیشه از همین طرف چرخیده
...

از همین طرف که همیشه من

آنسوی ِ جاده ها باشم و تو این سمت ِ عبور!


عیب ندارد اگر دستهایمان

تن به هم آغوشی نمی دهند

بگذار.... بالهای خودکارم را باز کنم

با یک موشک ِ کاغذی از اتفاق یاد ِ روزی بیافتم

که پا به پای هم کوچه های شهر را هم قطار شده بودیم

که تو چشمهایت را به شیشه ی مغازه ها داده بودی و من

نگاهم را به کسی که تا غربت ِ آنروزهایمان راه آمده بود


دلگیرم نرفته دلم تنگ شده

دنیا، همیشه غربتش را به رخ ِ من کشیده


اما نگرانم نباش رفیق

هرکجا هستی خوش که باشی

مــی خـــنـدم !

خاطره ..... هه ... یعنی همین!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1391ساعت 1:8  توسط ازیاد رفته  | 

دیدی که ســــــــــخت نـــــــیست
تنها بدون مــــــــــــــــــن؟!!
دیدی صبح میشودشب ها بدون مــــــــــــــــــن!!
این نــــبض زندگی بـــــی وقفه میزند...
فرقی نمی کندبا مــــــــن. . . بدون مــــــــن!!!
...
دیــــــــــروزگرچه ســــــــــخت...!امروز هم گذشت . . .!!
طـوری نمی شود
فــــــــــردا بدون مـــــــن !!!..
+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 18:2  توسط ازیاد رفته  | 

مخاطب خاص

 

هي فلاني !

 

ديگر هواي برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت مي خواهد بــــرو...

 فقط آرزو ميکنم


وقتي دوباره هواي من به سرت زد

 انقدر آسمان دلت بگيرد که با هزار شب گريه چشمانت باز هم آرام نگيرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 17:24  توسط ازیاد رفته  | 

درد دل

 

 

از درد دلـــــــــــت فقـــــــــــــــــط درد سهــــــــــــــــم مــــــــــــــن شــــــــد

 

و دلــــــــــــــــت ســـــــــــــــــهـــــــــــــــم دیــــــــــــــگری....

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 16:50  توسط ازیاد رفته  |