اومدم کمی با خاطراتم خلوت کنم
از دوستت دارمهایت متنفرم بوی ریا میدهداز متفاوت بودنهایم برایت متنفرم
از جنس مصنوعیست
این تفاوت،مثل تفاوت گل طبیعی و مصنوعی
از خواسته هایت متنفرم
.بوی کلک میدهد میخواهی دروغگو باشم
از آزادی خواهی هایت متنفرم
بوی لاقیدی میدهد این آزادی
از دلتنگیهایت متنفرم
بوی خودخواهی میدهد تنگی های دلتاز تو از عشقت متنفرم
بوی دلگیری میدهد
و این تنفرِ ظاهریمه
من اشتباه کردم
من از تنها چیزی که متنفرم:دلم است
من از دلم متنفرم
از وابستگی اش.
از رو بازی کردنش.
از گرفتن هایش
من از دلم بابت عاشق بودنش.
.بابت دوس داشتنت.
بابت استقامتش در این راهمتنفرم
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
...ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد!!!
جيب هايم را بگرد
به تفتيش بدني هم بسنده نكن
چمدانم را
از گيت بازرسي بگذران
بدان امّا
... حتي اگر از پرواز
جا بمانم
هرگز كشف نخواهي كرد
واژه اي را
كه در دلم
پنهان كرده ام !!!
دلم آدم است دیگر...
حرف حساب نمی فهمد!
کتاب ندارد تخم سگ!
دلم می خواهد سرم را روی پاهای نازک و بلندت بگذارم
...
و در حالی فیلم «پیشنهاد بی شرمانه» را می بینم
مثل یک فیل پیر خوابم ببرد!
آنقدر بخوابم که با نوازش سر انگشتان عاشقت روی موهای آشفته ام بیدار بشوم...
می خواهم عریان شوی آنقدر که روح بی پروایت در جسم گستاخم حل شود
دلم آدم است دیگر...
حرف حساب نمی فهمد!
کتاب ندارد تخم سگ!
کسی بی خبر امد, مرا دست خودم داد
کسی مثل خودم بود, کسی مثل خودم شاد
کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز
... کسی بسته و ازاد اسیرقفسی باز
کسی ساده کسی صاف, کسی درهم و برهم
کسی پر زترانه, کسی مثل خودم لال
کسی سرخ و رسیده, کسی سبزو کسی کال
کسی مثل تو ای ((ماه)) مرایک شبه رویاند
کسی مرثیه اورد برای دل من خواند
من ار خواب پریدم شدم یک غزل زرد
و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
،ماکه بهم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟
حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها،
نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها،
من عاشقم همین و بس،غصه نداره بی کسیم،
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
امشب از هیچکس دلگیر نیستم
خودم شده ام همان خودی که از همه بریده بود
همان خودی که فقط با جاده بود و یک دنیا.بی خیال رفیق
...دل به چرت نوشته های من نده
این فکر های بی انتها بنبست .... همیشه به خیابان
دوتا دست ِ میان ِ جیب بدهکار است
که فقط از کنار ِ عابرانی بگذرد
که از جدولها غریبه ترند
امشب آنقدر خودم شده ام
که می توانم بگویم
دنیا ! تو از چشمهای من افتاده ای
گور ِ بابای تمام ِ چشمهایی که جاذبه شان شامل ِ حال ِ من نشد
باید امشب......هوای خودم را داشته باشم
بدون ِ حوا بدون ِ سیب.بدون ِ غصه های هرکسی که من نیست
راستی، عجیب ِ آن اول را اشتباه نوشته ام
فکرت را به همان سمت ها بفرست
این شعر صرفا یک خود ارضاییست
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
... اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای ازسرِ دار
می خواهم بگذرم ،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ريختم ،
...برای روزهايی که چه نيازمند تو در کنارم بودی
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم ،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم ،
از تو ...