یلدا................

 

 

می‌خواهم فکر کنم ....

بدونِ پرده ,به افکارِ لخت از بی‌ حیا بودنِ خیانت کارانه ات !


بیبنم و سر تکان دهم


آهی از تهِ دل و پشتت به خودم بد گویی کنم


شاید کمی‌ پاک شوی ,از سلولهای لگد مال شده زير پاهای سردت !


دست می‌کشم به انزوای موهایم از تو ...


که پریشان تر از هر صبحی‌ در دستانِ گرم و کمِ تو بود


به کجا رسیدم به هیچ؟


هیچ بودن از تو پر میشود !


در قدم‌های بی‌ رغبتِ مسافری خسته ,که سالها پیش با تو این جاده را

نفس کشیده


بی‌ تو هیچم اندازهٔ آسمانِ بی‌دریغِ خدا