هراسی نیست لب‌ها‌یم را از بوسه

وقتی‌ هستی‌ مثل من

بی‌ منطق!
...
و لجوج !!

سوتِ قطار گونه ی افکارم لالایی میشود در تاریکی‌ِ بسترم ...

می‌‌اندیشم به بودنِ نبوده ات !!

حل میشوم در نگاهِ شهوت بارت...

آنجا که دل هرزهِ ‌ها هم به لرزهِ می‌افتد
....
نفس می‌کشم عمیق !

بوی تنت پیچیده در هم آغوشی با بوی پیپ....

حلقه‌های زلفِ گره خورده از نبردی با دستانم ..

همین کافیست!!

انگار زندگی‌ کردم چشمانت را

انگار آمیخته ام حتی با سایه ات

فردا به گناهِ دستانم با موهایت اعتراف خواهم کرد