ازیاد رفته
اومدم کمی با خاطراتم خلوت کنم
اینجا
ترس من از نبودن ابدی ات
دنیا را به آخر رسانده!
و تو
چه می دانی چه حالی دارد
...
ایستادن روی لبه ی آخر دنیا!؟
کاشکی..
یک نفر بود که می گفت به من:
" همه ی من از آن تو وقتی که دلت می گیرد. "
+
نوشته شده در شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:32 توسط ازیاد رفته |
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
آرشیو موضوعی
تنهایی
پیوندها
شب بارانی
دخترک تنها
مانده ام تنها ده قدم تا کوی عشق
یک چمدان حرف
دلنوشته هاي ما
خط زدن بر من اغاز بی لیاقتی توست
حامی جوان
نقطه اوج احساس ايرانی در صداي مجتبي شريف
رویای خیس
دیونه تر از مجنون
تنها تر ازخدا
بی تو تنهام...
رویای مقدس
كُل بادام
روزهای سرد
نگاه نکن
خود عشقی
پرنسس رویا
دل شكسته
BLOGFA.COM