+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:12 توسط ازیاد رفته
|
آخرين شب وقت رفتن بود و من، همچنان در آرزوي ماندنش
او ولي بار سفر را بسته بود، من به اميد پشيمان کردنش
ناله ها رنگ جدايي را گرفت، اشک من بر گونه سردم چکيد
...
بي مهابا در ميان هق هقم، دست خود بر موج موهايم کشيد
پشت هم رگباري از ترديد بود، جمله ي هرگز فراموشم مکن
شعله ي عشقي ميان ما نوشت، با جدايي سرد و خاموشم مکن
ديدم اينجا در سکوت سينه اش، هديه رفتن برايم مرگ بود
واپسين احساس عاشق بودنش، ريزش تنهايي يک برگ بود