به تکرار ِ خویشتن نشسته ام

تا تو دست هایت را برای دیگری نزنی

ماشین ها از افکارم سبقت می گیرند
...
و خیابان ها در شعور ِ چراغ ها تزئین می شوند

من مانده ام بر دست های جنازه ای

که زخم هایش را در جیبش غلاف کرده

مباد به هیچ کجای اجتماعش بر بخورد

مرزها از توبه ی گرگ های باران دیده شکننده تراست

.
.
.

این روز ها در خودم تبر میزنم

شاید کلاغ ها دست از ته ِ این مترسک بردارند