گاهی سکــــــوت ،
گوشه ای در این شهر وحشی ...
گاهــــی پر از فریادم !
...
حتی آسمان کوچک است
برای این بغض دیوانـــــه...
میانِ
انبساط و
انقباظی عجیـــــــب
گیــر افتاده ام!
اینجا
برزخ هم کم می آورد،
آدم ها را...
دوباره اوج می گیــــــرد
دیـــــوانگی ام ...
شرط می بندم
آمدنت را، با آسمان
اما نه بغض سر باز می کند
نه فریــــاد ،
تنهایی اش را رها،،
و نــــــــه تــــــــــو می آیی...
من طبق معمـــــول
" بازنـــــــــــــــــــــــــــده ترین دیوانــــه ء شهرم