خدایا بیا پایین
... ...
و مرا در آغوش بگیر
بگذار روی شانه هایت آنقدر گریه کنم که دلت برایم بسوزد
شاید کنارم ماندی
بیا و گهواره ام را تکان بده
شاید دیگر کابوس نبینم
بیا برایم شکلک در بیاور
شاید صورتهای نامهربان را فراموش کردم
بیا با هم شیشه ی همسایه را بشکنیم
شاید دیگر از این دل شکسته به تو شکایت نکنم
بیا از درخت گردو بالا برویم
شاید دیگر از "سنجاب"بودن خجالت نکشم
موهایم را بباف
بعد به صورت گردم بخند و آینه را پنهان کن
بیا با هم "لی لی" بازی کنیم
قول می دهم اگر باختی به هیچ کس نگویم
چه می شود یکبار به فرشته ها دروغ بگویی
و با هم سیبهای باغ همسایه را بدزدیم؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:56 توسط ازیاد رفته
|